تبليغاتX
عشق وحسرت

عشق وحسرت

يه روز وقتي به گل نيلوفر نگاه کردم ترس تموم وجودمو

برداشت که شايد منم يه روز مثله گل نيلوفر تنها بشم

 وسطه يه مردابه بزرگ .... حالا که ميبينم خودم مرداب

شدم دنبال يه گل نيلوفر ميگردم که از تنهايي نميرم ...

 حالا مي فهمم که گل نيلوفر مغرور نيست ... اون خودشو

 وقف مرداب کرده بود

آدما گاهی میون شادی و غم می مونن

غم وشادی تنها جفتین که با هم می مونن

اونا که بین غم وشادی باشن بهشتین

اونا که غرق یکیشن تو جهنم می مونن

بعضی دردا رو با گریه می گی و خلاص میشی

بعضی از غصه ها هستن که با آدم می مونن

یه چیزایی هستن که باید،  با نگفتن بگیشون

مثل بی گناهی حضرت مریم می مونن

نوشته شده توسط امید مقدم در یکشنبه هفتم بهمن 1386 ساعت 20:8 | لینک ثابت |

کعبه یک زمزم اگر در همه عالم دارد

چشم عشاق بنازم که دو زمزم دارد

هر کجا ملک خدا هست حسینیه توست

هر که را می نگرم شور محرم دارد

نه محرم نه صفر بلکه همه دوره سال

کعبه با یاد غمت جامه ماتم دارد

روضه خوان تو خدا گریه کن تو آدم

اشک ارثی است که ذریه آدم دارد

نوشته شده توسط امید مقدم در جمعه بیست و هشتم دی 1386 ساعت 20:5 | لینک ثابت |

رفتی و خــاطره هــای تـو نشستـه تـو خیـالم

       بـی تـــو مـن اسیــر دست  آرزوهــای محرفتی و خــاطره هــای تـو نشستـه تـو خیـالم

       بـی تـــو مـن اسیــر دست  آرزوهــای محـالـم

              یــاد مــن نـبــودی امـا من بیــاد تــو شکستـــم

                   غیر تو که دوری ازمن دل به هیچ کسی نبستم

هم ترانه یاد من باش   بی بهانه یاد من باش     وقت بیداری مهتاب    عاشقانه یاد من باش

 اگــه بــاشی بـا نگاهت می شه ازحادثــه رد شد

         میشه تو آتیش عشقت  گـر گـرفتـن و بـلد شــد

               اگــه دوری اگــه نیستی نفس فریــاد من بـاش

                     تــا ابــد تــا تــه دنیــا تـا همیشه یـاد من بـاش

هم ترانه یاد من باش   بی بهانه یاد من باش     وقت بیداری مهتاب    عاشقانه یاد من باشـالـم

              یــاد مــن نـبــودی امـا من بیــاد تــو شکستـــم

                   غیر تو که دوری ازمن دل به هیچ کسی نبستم

هم ترانه یاد من باش   بی بهانه یاد من باش     وقت بیداری مهتاب    عاشقانه یاد من باش

 اگــه بــاشی بـا نگاهت می شه ازحادثــه رد شد

         میشه تو آتیش عشقت  گـر گـرفتـن و بـلد شــد

               اگــه دوری اگــه نیستی نفس فریــاد من بـاش

                     تــا ابــد تــا تــه دنیــا تـا همیشه یـاد من بـاش

هم ترانه یاد من باش   بی بهانه یاد من باش     وقت بیداری مهتاب    عاشقانه یاد من باش

نوشته شده توسط امید مقدم در شنبه پانزدهم دی 1386 ساعت 20:19 | لینک ثابت |

وقتی برای اولین بار دیدمت دانستم که از قبیله ی دیگری هستی

 

 

از قبیله ی آسمانها .

 

لبخندت را خورشید دیدم .نگاهت رسم محبت را به من آموخت.اما

 

 

نفهمیدم که تو آسمان پرنوری و من با آسمان آشنا شدم و به

 

 

ستارگان سلام دادم .

 

 

ای کاش می دانستی که با تمام تنهایی هایم به تو می اندیشم.

 

 

به تو که عاشقانه دوستت دارم.

 

 

وقتی به دوریت فکر می کنم وجودم آب می شود.

 

 

نمی دانم چه حکمتی است که وقتی خورشید به پیشواز شب

 

 

 می رود به یاد تو و گذشته می افتم.

 

 

رفتم و تو را با خاطرات شیرینت پشت کوه غرور نهادم .ای کاش

 

 

می فهمیدی که چقدر پریشانم و بغض خاطراتم همواره با یاد تو

 

 

می تپد.

 

 

 

 

نوشته شده توسط امید مقدم در جمعه هفتم دی 1386 ساعت 22:9 | لینک ثابت |

  بگذار بگریم من و بگذار بگریم

 

                                           بگذار در این نیمه شب تار بگریم

              او رفت و امید دل من دور شد ازمن

 

                                               بگذار که بر دوری دلدار بگریم

             در ماتم پژمردن گلهای امیدم

 

                                           بگذار که چون ابر به گلزار بگریم

             مرغ دل من پر زد و افتاد به دامش

 

                                              بگذار بر این مرغ گرفتار بگریم

            غمخوار من خسته بجز دیده من نیست

 

                                          بگذار به غمخواری خود زار بگریم

            در ورطه دیوانگی ام می کشد این عشق

 

                                               بگذار بر این عاقبت کار بگریم 

نوشته شده توسط امید مقدم در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 ساعت 20:46 | لینک ثابت |


 

 

میخوام یه قصه بگم از سرشت آدما

 

روزی که تو آسمون تک و تنها بود خدا!

 

اون روزا آسمونا رنگشون آبی نبود !

 

تو دل ستاره ها درد بی خوابی نبود !

 

یه روزی خدا اومد یه ذره خاک گرفت !

 

برا خوشحالی تو این زمین رو آفرید

 

این همه کهکشونو روی دامن تو چید!

 

برای چشمای تو بهشت و بهونه کرد !

 

با ناز نگاه تو دوزخ و ویرونه کرد !

 

برا عطر نفس هات نسیم و آواره کرد !

 

برای بچگی هات زمین رو گهواره کرد !

 

از سیاهی چشات قطر ه ای جوهر گرفت!

 

بعد از اون شد که دیگه , شب زیبا سر گرفت !

 

ز صدای گریه هات رعد و برق و آفرید !

 

دونه های اشکتو روی دریاها پاشید !

 

امید رو به یاد تو به زمین ارزونی کرد !

 

از غم چشمای تو پاییزو زندونی کرد!

 

روزی که خدا تو رو سرور دنیا می کرد!


با گلاب عشق تو دل ها رو معنا می کرد!

نوشته شده توسط امید مقدم در جمعه شانزدهم آذر 1386 ساعت 11:6 | لینک ثابت |

نازنينم!
باز عطر ياد تو،در خاطره ي اتاقم پيچيد!
باز مهرباني چشمهايت،
پنجره ي خيالم را ستاره باران کرد!
باز گرمي دستانت،
روحم را تا دورترين،لمس يادها برد!
نازنينم!
به شب و روز قسم!
به تلؤلؤ امواج قسم!
به برگ برگ شاخه هاي درختان قسم!
به بي قراري بادهاي سرگردان قسم!
به آواز قمري هاي حياتم قسم!
نـــمي توانم پلکهايم را به روي خيال تو ببندم!
نــــمي توانم!
نــمي توانم عطر ياد تو را،از چارفصل دلم پاک کنم!
نـمي توانم!باورکن،نمي توانم!
نازنينم!
ايـــن همـــه فاصله را چگونه تاب بياورم؟
ايـــن همــــه روز راچگونه به تنهايي دوره کنم؟
ايـــن همـــه شمع را با چه رنگي از اميّد، روشن نگه دارم؟
ايـــن همــــــه فصل را تا به کي،خط بزنم؟
چگونه دوستت دارم ها را ترسيم کنم
که کلمه اي حتي،از ياد نرود؟
قصه ي ايـــن همــه دلتنگي را،
با کدام قلم،برايــت بنگارم؟
آخــــر براي تک تک واژه هاي بي قراريم،
قلمها را طاقتي نيست!
.....
نازنينم!
به اندازه ي تمامـي ابرهاي دنيــا،
دلم گرفته است!
به ديدار ايــــن دل غمگين بيا!
شانه هايــت رابراي ايــــن هــمه بارش،کم دارم!

نوشته شده توسط امید مقدم در یکشنبه چهارم آذر 1386 ساعت 18:14 | لینک ثابت |

در دادگاه عشق متهم قلبم بود و وکیل دلم...

وحضار جمعی از عاشقان و دلسوختگان...

نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام کرد...

کنار چوبه دار از من خواستن تا آخرین خواسته ام را بگویم...

و من گفتم به تو بگویند که...دوستت دارم.

نوشته شده توسط امید مقدم در یکشنبه بیستم آبان 1386 ساعت 20:17 | لینک ثابت |

پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نيستم. تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي. پرنده گفت : من فرق درخت ها و آد م ها را خوب مي دانم. اما گاهي پرند ه ها و انسا نها را اشتباه مي گيرم. انسان خنديد و به نظرش اين بزر گترين اشتباه ممكن بود. پرنده گفت: راستي، چرا پر زدن را كنار گذاشتي؟ انسان منظور پرنده را نفهميد، اما باز هم خنديد. پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد. انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نمي دانست چيست. شايد يك آبي دور، يك اوج دوست داشتني. پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است . درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود. پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد . آنگاه خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي. راستي عزيزم، بال هايت را كجا گذاشتي؟ انسان دست بر شانه هايش گذا شت و جاي خالي چيزي را احساس كرد آنگاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست...

 

نوشته شده توسط امید مقدم در چهارشنبه دوم آبان 1386 ساعت 20:26 | لینک ثابت |

بهشت

گريه كنم يا نكنم آخر ماجرا رسيد
گريه كنم يا نكنم قصه به انتها رسيد

تو ميروي و آينه پر مي شود از بي كسي
از من سفر ميكني و به مرگ قصه مي رسي
ببين كه آب مي شود قطره به قطره قلب من
مرگ من و قصه ماست فاجعه ی جدا شدن

تو جامه دان پر مي كني من خالي از جان مي شوم
يك لحظه در چشمم ببين ، ببين چه ويران مي شوم
بعد از تو با من چه كنم با من بي پناه من
كجاي شب پنهان شوم كجاي اين عاشق شكن

تو مي روي و جان من گور ترنم مي شود
خورشيدكي كه داشتم در شب من گم مي شود
چيزي نگو به آينه با رازقي حرفي نزن
براي بار آخرين تنها نگاهي كن به من

 

نوشته شده توسط امید مقدم در چهارشنبه چهارم مهر 1386 ساعت 17:28 | لینک ثابت |

مـن اگـر عـاشـق بـودم

یا اگـر می توانسـتم عـشـق را تصـویر کـنم

یا اگـر می توانسـتم تو را نـقـاشی

یا کـه تـنـدیس کـنم

یا می توانسـتم بنویسـم

هـمه ی حـرفـم را

می سـرودم ، نـقـش می کـردم ، می نوشـتم

کـه تـو را

بـیـش تر از هـمه کـس می خـواهـم

######

می سـرودم هـمه شـب قـصه ی عـشـق

و می سـرودم قـصه ی تلخی هـجـران تو را

می نوشتم سخن قـلـبم را

 بـر در و دیـوار و

حـرف جانم را به تو می گـفـتم

######

مـن اگـر نقـاش بـودم

نـقـش می کـردم بـه هـمه

کاغـذها ، و حـبس می کـردم

در دل قـاب اتـاق

بی تو بـودن را

######

می نـوشـتم که چـه شب ها

بی تـو تنـها بـودم

و بـه تـو انـدیشـیدم

######

مـن اگـر شاعـر بـودم و می توانسـتم

بـسرایم حـرف محـبـوس درون دل خـویـش

و اگـر می تـوانسـتم

قـلـب را بـا عـشـق تصویـر کـنم

بی گـمان

هـر چـه کـه بـود

قـلـب جـاری زتـو بـود

 

نوشته شده توسط امید مقدم در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 ساعت 14:41 | لینک ثابت |

 

      حلول ما مبارک رمضان مبارکباد

 

امروز دریای چیزی می خواهد بگوید و آسمان نیز خود را آزین بندی کرده است.همه خبر از میهمانی می دهند.انگار در آسمان سفره ای رنگین تر از رنگین کمان بروی گروهی از زمینی ها گشوده شده!!!آری حتی بانگ ربنا هم به گوش می رسد.اهل زمین همه رخت نو به تن کرده و خود را برای این ضیافت آماده می کنند.از شخصی پرسیدم آیا فقط کسانی که کارت دعوت دارند می توانند در این میهمانی باشند؟؟؟خنده ای کرد و گفت کارت دعوت این میهمانی لبیک به بانگ ربنا است...

نوشته شده توسط امید مقدم در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 ساعت 20:46 | لینک ثابت |

اگر تو نباشي: نه شعر مي گويم نه با ماهي ها حرف ميزنم نه شبها به آغوش ستاره ها پناه ميبرم فقط صبح تا شب خاطرات صدفهاي شكسته را مرور ميكنم تمام اين باغ ها . شقايق ها. سنجابهاي بازيگوش . رودهاي پر جنب و جوش . اقيانوس هاي آرام و ديوارهاي بي بام با توست كه زيباست

نوشته شده توسط امید مقدم در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386 ساعت 19:44 | لینک ثابت |

قصه ام دیگر زنگار گرفت


با نفس های شبم پیوندی است

 
پرتویی لغزد اگر بر لب او


 گویدم دل : هوس لبخندی است

 
خیره چشمانش با من گوید


 کو چراغی که فروزد دل ما ؟


 هر که افسرد به جان با من گفت


آتشی کو که بسوزد دل ما؟


خشت می افتد ازاین دیوار


رنج بیهوده نگهبانش برد


دست باید نرود سوی کلنگ

 
 سیل اگر آمد آسانش برد


 باد نمنک زمان می گذرد


 رنگ می ریزد از پیکر ما

 
خانه را نقش فساد است به سقف


سرنگون خواهد شد بر سرما

 
گاه می لرزد با روی سکوت

 
غولها سر به زمین می سایند

 
 پای در پیش مبادا بنهید

 
 چشم ها در ره شب می پایند

 
تکیه گاهم اگر امشب لرزید


 بایدم دست به دیوار گرفت


با نفس های شبم پیوندی است


 قصه ام دیگر زنگار گرفت

نوشته شده توسط امید مقدم در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386 ساعت 18:31 | لینک ثابت |

عجب سوزنده ما را آتش عشق
آتش عشق
آتش عشق
تمام شعله های سرکش عشق
سرکش عشق
سرکش عشق
عشق عشق عشق عشق
بغیر از عشق ما را پیشه ای نیست
پیشه ای نیست
پیشه ای نیست
زبان و روح را اندیشه ای نیست
اندیشه ای نیست
اندیشه ای نیست
اگه عشق نباشم نیستم من نیستم من
نمیدانم هستم ،کیستم من کیستم من

و بر ساز و برگ زندگانیی
تمام شعر و آهنگ جوانی

نوشتم بر تن سرخ شقایق
من و عشق و من و عشق و من و عشق
عشق بانی مناجات من است
عشق همه ذرات من است
عشق عشق عشق عشق
عشق عشق عشق عشق

بدون عشق میل خوندنم نیست
بدون عشق شور موندنم نیست
اگر در بارگاه دل نشینم
درون هر جونه عشق بینم
عشق عشق عشق عشق

نوشته شده توسط امید مقدم در شنبه دهم شهریور 1386 ساعت 19:46 | لینک ثابت |

درباره وبلاگ
فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
پیوندهای روزانه
یاهو ایدی سرچر
اهنگ
سایه عشق
زیباترین جملات عاشقانه رمانتیک کاربردی
تمام پیوندها
نوشته های پیشین
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
پیوندها
سایه عشق
زنجیر عشق
مهسا
بزرگترین آرشیو قالب رایگان
یواشکی های من(الهام)
کلبه عشق (جواد)
قالب های زیبا
اشکال متحرک
اسمان بي ستاره
فراموشم کن (مهدیس)
صدای پای آب (عسل)
فریادخاموش(نازی)
هم نفس(نرگس)
اگرعاشقی بیا اینجا
قالب بلگفا

طراح قالب
طراحی ودانلود قالب وبلاگ

کلیه ی مطالب وبلاگ eshgho-hasrat محفوظ است و کوپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز است. طراحی شده توسط یاس دیزاین